|
وقتي در شب راه مي رفتم و در جستجوي پناهگاه گرمي بودم از كنارم گذشت گفتم: "هي نگاه كن! روي مژه هايت دانه هاي برف ريخته است" و او گفت: "اين برف نيست پرهاي بالشي است كه خدا در آسمان تكانده است..." و سپس لبهاي خندانش را گشود تا برفي را فوت كند و ما هر دو خنديديم بعد به چشمانش نگاه كردم و ديدم كه چشمانش، گرمترين پناهگاه جهان است... + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 0:50 توسط ریحانه ی شلوغ |
در زندان بودم سالها به جرمي كه نمي دانستم چيست، همه مي گفتند من باردار يك پروانه ام به سالها و سالها منتظر تولد پروانه بودم و پروانه به دنيا نيامد و من پير شدم ناگهان هفت دقيقه پيش از مرگم، دردي مرا شكفت... رنگها، نگاهم را ربودند و پروانه به دنيا آمد... * * * پروانه از پنجره پر زد و بعد دوباره آمد پروانه تكه اي از آسمان را برايم به ارمغان آورد، عطر گلها و نگاه مردي را كه به پروانه عاشق بود... من هرگز پيش از آن، آسمان را نديده بودم، نه عطر گل و نه نگاه عاشقانه ي مردي را در ميان راه من هفت دقيقه پيش از مرگم زندگي كردم... عاشق شدم و مرگ را با لبخندي شادمانه پذيرا شدم. "چيستا يثربي" + نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 13:17 توسط ریحانه ی شلوغ |
دلتنگم دلم به تنگي سوراخ يك سوزن است آن قدر تنگ كه نخ هيچ عشقي از آن رد نمي شود دل تو بزرگ است آن قدر بزرگ كه تمام پرستوها تمام شاهين ها و تمام بادبادك هاي دنيا در آسمانش اوج مي گيرند و زيبا مي شوند مگر كسي كه دلش آسمان است دلتنگ هم مي شود؟! + نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 16:24 توسط ریحانه ی شلوغ |
من سِحر نمي دانم. من فــقط روح ام را كه بزرگ بود و سنگين بود گسـترانـدم. من سِحر نمي دانم. گفتي زمسـتان شده اي و من دل ام به حـال ات سوخـت،پـس روح ام را كه بزرگ بود و سـنگين بود مثل چادري روي تو كشيدم و ذكـر عـشق خواندم تا تو سوختي. من سحر نمي دانم. نفس هايت به شـماره افتاده بـود و روح من با تنفس تو مي تپيد. گفتم"دوستت دارم" و تو ديگر نفس نكشيدي و روح من از تپش ايستاد.گفتم نكند كه تو را كشته باشم؟نكند مـن مرده باشم؟پـس روح ام را از روي تو برچـيدم اما تو نبودي. غيب شده بودي. گــفتم كـه سحر نمي دانـم. + نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 18:32 توسط ریحانه ی شلوغ |
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. و به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لا اقل اين يك روز را زندگي كن. لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه مي توان كرد... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و صورتش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيذ بگذارد. مي تواند... او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنهايي كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود. + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 19:21 توسط ریحانه ی شلوغ |
وقتی که شانه هایم در زیر بار حادثه می خواست بشکند یک لحظه از خیال پریشان من گذشت: "بر شانه های تو..." بر شانه های تو می شد سری بگذارم. وین بغض درد را از تنگنای سینه برآرم به های های آن جان پناه مهر شاید که می توانست از بار این مصیبت سنگین آسوده ام کند. + نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 19:18 توسط ریحانه ی شلوغ |
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 20:16 توسط ریحانه ی شلوغ |
خدا را شکر کن که همه دعاهایت را مستجاب نمی کند. همین حالا زیباترین و شیرین ترین موهبت زندگی ات را به یاد بیاور و از خداوند سپاس گذاری کن. بیایید در نامه هایمان برای خدا کلمات را صادقانه بنویسیم چون او خوب می داند که چه وقت "نماز" اشتباه چاپی "نیاز" می شود. از خدا سپاسگزارم به خاطر لطفی که به من داد این روزها عاشق او بودن افتخاری است که... نصیب هر کس نمی شود!!! + نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 17:53 توسط ریحانه ی شلوغ |
خسته ام از آرزوها..... آرزو های شعاری شوق پرواز مجازی..... بال های استعاری لحظه های کاغذی را ..... روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی..... زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین..... پله های رو به پایین سقف های سرد و سنگین..... آسمان های اجاری با نگاهی سرشکسته..... چشم های پینه بسته خسته از درهای بسته..... خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده..... میزهای صف کشیده خنده های لب پریده..... گریه های اختیاری عصر جدول های خالی..... پارک های این حوالی پرسه های بی خیالی..... نیمکت های خماری رونوشت روزها را..... روی هم سنجاق کردم شنبه های بی پناهی..... جمعه های بی قراری عاقبت پرونده ام را..... با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی..... باد خواهد برد باری روی میز خالی من..... صفحه ی باز حوادث در ستون تسلیت ها..... نامی از ما یادگاری + نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 14:18 توسط ریحانه ی شلوغ |
دلم را بردی. به همین سادگی، عاشقم کردی. دلم را بردی. چه خوب کردی! زودتر از زود، دیوانـه ام کن. ایـن تنها خانه کوچک دل را، پیـش از پیـش ویرانه کن! خوابم را ببر. بگذار در این دریای مواج زندگی دست و پازنان،تا به ساحل امن حضورت شنا کنم و باز به ساحل نرسم،امان بده تا حرکت کنم و از شوق آمدن به سمت تو،نمانم. فرصت بده تا همیشه تشـنه بمانم و باز عطـش، مرا بی تاب طلب دیدارت کند. امان بده! دلم را بردی! به همین سادگی، عاشقم کردی! این دل نوشته ها برای توسـت، گفته باشم! همه چشم هایی که هم اینک مـرا مـی خوانند شاهـدند! قلمی که با آن می نویسم. جوهـری که روی صفحه کاغذ می نشـیند و جذب می شـود و کـلمه می شود. کـلماتی که خط می شوند، رنگ می گیرند، معـنا می شونـد. کلماتی که پیوسته به هم، به نام تو، روح می گیرند و جان می شوند. هـمه این خطوط می دانند که این دل نوشته ها، فقط برای توست. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 15:3 توسط ریحانه ی شلوغ |
* تو همیشه در یاد منی آسمان به آسمان، کوچه به کوچه رویا به رویا. هرجایی که می نگرم با منی. اما... دلم برایت تنگ می شود!!! * دست روی دلم مگذار! منی که سال ها برایت عاشقانه نوشتم. منی که صادقانه نوشتم. منی که... دست روی دلم مگذار. * این آخرین شمعی است که آب می شود پای این شعر ناتمام. و من قطره قطره می سوزم. تا تو آرام شوی آرام... * روی صندلی راحتی ات، کتابم را می خوانی و با خاطرات نداشته مان سرگرمی. نه من می شناسمت. نه تو مرا برای همین به عشق مان پایبندی!!! * چند تار موی سیاه را از میان موهای سپیدم، می کندم! پای این عشق، جوانی ام... فدای یک تار موی سیاهت شد!!! * پاکت نامه را خالی بفرست! کلمات، احساست را محدود می کند!!! * در لحظه سال تحویل سال از خداوند خواستم به قلب های مان گره کوری بزند تا مبادا... از هم جدا شوند!!! * بگذار تا همیشه! در وسعت پاک چشم هایت با دلی لبریز از حضور امن تو، بودنم را، به تماشا بنشینم. * چه می شد گنجشک های کوچک در دستان تو دانه می خوردند و از دست های تو اوج پرواز را می آموختند. ای غزل ترین ترانه، اگر تو نباشی، من هم برای همیشه مانند ستاره ای کوچک ناگهان از نظر ها محو خواهم شد. پس بمان تا بمانم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 13:56 توسط ریحانه ی شلوغ |
You must love me از کجا آغاز کنم روایت قصه ای که از عشقی بس بزرگ و با شکوه سخن می گوید داستان شیرینی که کهن تر از قلب دریاهاست حقیقت ساده ی عشقی که او برایم به ارمغان آورد از کجا آغاز کنم با اولین سلام به این دنیای تهی و پوچ من مبنا بخشید و دیگر عشقی به جز او در قلبم جای نخواهد گرفت او به زندگی ام پای نهاد و به آن لذت بخشید او قلبم را سرشار می کند سرشار از لذت هایی که بس بی نظیرند سرشار از نوای فرشتگان و تخیلاتی بکر و دست نیافتنی او جام روانم را از فراوانی عشقش لبریز می سازد و این گونه است که هر کجا پای می گذارم دیگر تنها نیستم آخر با تنهایی چون او چگونه می توان تنها بود و من هر گاه دستانش را جست و جو کنم همواره در کنار من است این عشق چقدر دوام خواهد داشت آیا هرگز می توان آن را با گذر ساعات سنجید اکنون پاسخی ندارم تنها می توانم بگویم که تا هرگاه که تمامی ستارگان بسوزند و بی فروغ شوند نیازمند او خواهم بود و او نیز در کنارم خواهد ماند. Dance آن هنگام که به گذشته می نگرم خاطرات رقص هایی که با تو در زیر نور ستارگان داشتم برایم زنده می گردد همه چیز چقدر عالی بود اما، اما من از کجا می دانستم که تو روزی بدرود خواهی گفت اکنون خوشحالم که نمی دانستم داستانـمان چگـونه پیش خواهـد رفت و زندگیمان همان بهتر که به بخت و اقبال واگذار نشد شاید اگردر زندگی ام وجود نداشتی اکنون غم نبودنت را حس نمی کردم اما در آن صورت هیچ وقت خاطرات شیرین رقص با تو نیز درجانم شکل نمی گرفت آن زمان که تو را در آغوش داشتم گویی مالک همه چیز بودم و برای لحظاتی خود را هم چون یک جام حس می کردم اما حتی اگر می دانستم که روزی سقوط خواهم هرگز قادر نبودم که آن را متوقف سازم اما اکنون خوشحالم که خبر نداشتم که چگونه همه چیز پایان خواهد یافت گویی همان بهتر بود که زندگی مان به بخت و اقبال سپرده می شد شاید اگر تو در گذشته در زندگی ام وجود نداشتی اکنون غم نبودن تو را حس نمی کردم اما در آن صورت نیز هیچ گاه خاطرات شیرین رقص با تو نیز دردرونم جان نمی گرفت. + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 20:49 توسط ریحانه ی شلوغ |
ترا روزي خواهم جست شايد در اين نزديكي شايد در روزگاري دور ترا روزي خواهم جست افسوس كه نمي توانم ترا در قلب خود جاي دهم تو بزرگتر از آني ترا روزي خواهم جست چه خوب كه آن روز تو هم عاشق باشي ترا روزي خواهم جست و با خود خواهم برد و به تو نشان خواهم داد و به تو هديه خواهم كرد چادري كه در آنسوي نور دارم ترا روزي خواهم برد به تنهايي خود و دعوت خواهم كرد ترا به شنيدن صداي ساز تنهاييم + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 20:44 توسط ریحانه ی شلوغ |
آسان است برای من که خیابان ها را تا کنم و در چمدانی بگذارم که صدای باران را به جز تو کسی نشنود آسان است به درخت انار بگویم انارش را خود به خانه ی من آورد آسان است آفتاب را سه شبانه روز، بی آب و دانه رها کنم و روز ضعیف شده را ببینم که عصا زنان از آسمان خزر بالا می رود آسان است که چهچه ی گنجشک را ببافم و پیراهن خوابت کنم آسان است برای من به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه ی اولش برگردد برای من آسان است به نرمی آب ها سخن بگویم و دل صخره را بشکافم آسان است نا ممکن ها را ممکن شوم و زمین در گوشم بگوید"بس کن رفیق" اما آسان نیست معنی مرگ را بدانم وقتی تو به زندگی آری گفته یی. + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 20:51 توسط ریحانه ی شلوغ |
هدیه ام از تولد گریه بود خندیدن را تو به من آموختی. سنگ بوده ام تو کوهم کردی برف می شدم تو آبم کردی تو خانه ی دریا را نشانم دادی. می دانستم گریه چیست خندیدن را تو به من هدیه کردی. سپاگزارم درخت گلابی که به شکل دلم درآمدی، چه تنها بودم. تباه می شوم تو اگر نیابی، گنجی نیافته ام در بمباران کور. امشب دریاها سیاه اند باد زمزمه گر سیاه است پرنده و گیلاس ها سیاه اند دل من روشن است تو خواهی آمد. + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 20:34 توسط ریحانه ی شلوغ |
بازی جالبی است زندگی به کسی نگو خورشیدی منفجر شد و زمین چرخید، چرخید ،چرخید و تو را به خانه ی من رسانید تو راز این تقدس کور را به کسی مگو و بیا با هم گم شویم در ابر شادمانه ی کورانی که به یکدیگر شلیک می کنند. + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 20:14 توسط ریحانه ی شلوغ |
صبح سوار بر قطار ستارگان سحرگاهی از ره رسید تو نیامدی، گنجشک های منتظر دور خانه ی من نشستند و به هر سایه به خود لرزیدند تو نیامدی، شعر از لبم به دهانم از لب هایم به دلم پر کشید تو نیامدی، آفتاب از سر سرو ها به انتهای خیابان سر کشید تو نیامدی. مه می داند که باید برخیزد و به خانه ی خود بیاید در سینه ی من. + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 20:8 توسط ریحانه ی شلوغ |
به دیدارم بیا هر شب + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 13:40 توسط ریحانه ی شلوغ |
با تو از پنجره ای حرف می زنم که دلـــش به وسعــــت تنهـــاییِ گریه کرده شب تو قاب کهنه اش اون اسیرهِ اون اسیرهِ غربت تنهاییِ روی دیوار اتاقــــــم پر گــــــرده جای خالیت دلم رو دیوونه کرده مثل یک تابلوی خوب نقاشی عکس تو هنوز توی اتــاقم پیرهنه سیاه بپوش که بعد از این غمِ مردن بی تو در ســـراغم وقتی رو درختا بارون میگیره خاطره ات پیش چشام جون می گیره گلهای پرده دیگه رنگ ندارند لبا ی من جز غم آهنگ ندارند وقتی از همهمه کوچه خالیه شبم رو من با کی قسمت بکنم تو بی من تنها و من بی توغریب با کــــدوم ستاره صحبت بکنم با کـــــدوم ستاره صحبت بکنم؟ + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 13:32 توسط ریحانه ی شلوغ |
هی...تو...!!! من توی لعنتی را دوست داشتم! + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 13:21 توسط ریحانه ی شلوغ |
|